بودی امشب اینجا '

میان افکارم "

تلاطم یادت '

نبض قلبم شده امشب "

زهوای بیقراریم '

میترکد بغض قلم امشب '

می چکد از او

روی این کاغذ کاهی

                              ...دوستت دارم ...

تو شده ایی این کاغذ '

میزند قلم بوسه بر او هر شب '

جای بوسه اش میماند بر کاغذ "

اشکای شبانه ام میشود آینه '

آفتاب نزده میشورد سیمای خود ز بوسه ها '

این کاغذ کاهی

از دیدن خود در این آینه !

شاید بوسه ی اغیار انگوری تر 

و

شاید اشکی نیست که آینه شود این روزها "

شاید ...                                                        barefoot

/ 2 نظر / 5 بازدید
خودت میدونی

مردی نزد روانپزشک رفت و غم بزرگی را که در دل داشت به اوگفت . دکتر گفت : به فلان سیرک برو ، آنجا دلقکی هست که آنقدر می خنداندت که غم از یاد ببری. مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم …

خودت میدونی

عذاب یعنی : لبریز باشی از گفتن ؛ ولی …. در هیچ سویت محرمی نباشد … !!!